تبليغاتX
دوست میداری

دوست میداری

یه عاشق ، یه معشوق

باد مي وزد …

ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي

تصميم با تو است . . .

 

زيباترين حکمت دوستي ، به ياد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .

 

دوست داشتن بهترين شکل مالکيت

و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است . . .

 

خوب گوش کردن را ياد بگيريم…

گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند . . .

 

اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود ، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام . .

 

وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه . . .

 

فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولي راه به جائي نخواهد برد . . .

 

انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان

يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده . .

( وين داير )

 

قلب شکستن هنر انسان هاست ، گر شکستي قلبي

فردا ميشکند دگري قلب تو را  . . .

 

هميشه خواستني ها داشتني نيست ،

هميشه داشتني ها خواستني نيست . . .

 

به کم نور ترين ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوي پر نور ترين ستاره هاست .

 

فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است . . .

+نوشته شده در یازدهم آبان 1388توسط مسعود |

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد

آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد

آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد

آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند

آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد

آن زمان من مرده ام

وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين

ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند

و من از ميان رفتند

و آن لحظه من تنها يک چيز دارم

و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده

اما آنگاه مطمين باش

که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد

زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد

کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت

از رويای زيبای دنيا نگفت

از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت

کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود

نميدانم چرا؟

کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود

+نوشته شده در یکم آبان 1388توسط مسعود |

               عشق يعنى صبر در هنگام خشم

               عشق يعنى جاى سيلى روى چشم

               عشق يعنى قلب چون آئينه اى

               جاى ميخ در به روى سينه اى

               عشق يعنى انتظار منتظر

               سينه اى مجروح از مسمار در

               عشق يعنى گريه هاى حيدرى

               دخترى دنبال نعش مادرى

               عشق يعنى طاعت جان آفرين

               ردخون سينه بر روى زمين

+نوشته شده در نوزدهم مهر 1388توسط مسعود |

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

+نوشته شده در ششم مهر 1388توسط مسعود |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی،

برایت همچنان آرزو دارم،

دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نا دوست، و برخی دوستدار،

که دست کم یکی در میانشان،

بی‌ تردید مورد اعتمادت باشد،

و چون زندگی بدینگونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غره نشوی،

و نیز آرزومندم،

مفیدِ فایده باشی،

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد،

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند،

چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند،

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی،

و امیدوام اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند،

امیدوارم سگی را نوازش کنی،

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره،

گوش کنی،

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،

چرا که به این طریق،

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان،

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،

هرچند خُرد بوده باشد،

و با روئیدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد،

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،

زیرا در عمل به آن نیازمندی،

و برای اینکه سالی یک بار،

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ،

دیگری است!

و در پایان، اگر مرد،

باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی،

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان،

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید،

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم،

ويکتور هوگو.

 از طرف: سحر ( مسافر لحظه ها )

+نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1388توسط مسعود |

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن

زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .

اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

+نوشته شده در هجدهم شهریور 1388توسط مسعود |

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد

كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد

كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد

كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد

كاش مي شد با نسيم شامگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد

كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد

كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد

بعد ، دست قطره هايش را گرفت تا بهار آرزو ها پر كشيد

كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پر نور شد

كاش مي شد چادر شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد

كاش مي شد از ميان ژاله ها جرعه اي از مهرباني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نامهرباني را شنيد

+نوشته شده در یازدهم شهریور 1388توسط مسعود |

                 عشق يعني مستي و ديوانگي

                 عشق يعني با جهان بيگانگي

                 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

                 عشق يعني سجده ها با چشم تر

                 عشق يعني سوختن يا ساختن

                 عشق يعني زندگي را باختن

                 عشق يعني شعله به خرمن زدن

                 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

+نوشته شده در ششم شهریور 1388توسط مسعود |

کاش در اين رمضان لايق ديدار شويم

         سحري با نظر لطف تو بيدار شويم

 

   (( بقیه در ادامه مطلب ))


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در سی ام مرداد 1388توسط مسعود |

دنیا را بد ساختند ،

کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ،

به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند.

و این رنج است

زندگی یعنی این.

+نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1388توسط مسعود |