تبليغاتX
دوست میداری

دوست میداری

یه عاشق ، یه معشوق

به نام خدایی که در این نزدیکیست

که آفتاب را برای روشنایی زمین و مهتاب را برای زیبایی آسمان شب آفرید

او که زمان را برای صبر و مکان را برای خاطرات آفرید

او که بذر عشق را در میان خوشه های گندم و قصه زندگی را میان گلبرگهای اذان آفرید

 

سلام

دوستای خوبم هر اومدنی یه رفتنی داره

وقت رفتن منم دیگه فرا رسیده.

اینجا خیلی چیزا از خیلی ها یاد گرفتم

خاطرات خوبی تو ذهنم مونده با تک تک کسانی که بهشون سر میزدم

کسانی که لطف میکردن و میومدن تو وبلاگم

نمیدونم چی باید بگم فقط میخوام خوبی ، بدی ازم دیدین حلالم کنید

مراقب خودتون باشید.

خدانگهدار...

+نوشته شده در سی و یکم فروردین 1391 توسط مسعود

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی

به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی

ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را

شهر پر شکوه قصر چلستون کن گذر به چارباغش

گر شد از کفت یار بی وفا کن کنار پل سراغش

بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می

بستان پی در پی می از دست وی تا کی تا بتوانی

ساعتی در جهان خرم بودن بی غم بودن بی غم بودن

با بتی دلستان همدم بودن محرم بودن با هم بودن

ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را

ما غریبیم ای مه بر غریبان رحمی کن خدا را

                                                                          استاد : جلال الدین تاج اصفهانی

اگر آن عهد شکن بر میثاق آید                   جان رفته است که در قالب مشتاق آید

همه شب هاى جهان روز كند طلعت او         گرچو صبحش نظری بر همه آفاق آيد

+نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1391 توسط مسعود

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمانِ آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمۀ شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار !

 

+ باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه ، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

+ اگر روزی ناخواسته دلی را شکستم

حلالم کنید

اگر درب دلی را به رویی ببستم

حلالم کنید

اگر کلبه ی مهر را هم نساختم

حلالم کنید

اگر روی دست لطیفی گلی را نکاشتم

حلالم کنید

اگر لای هر برگ کتاب رزی را نذاشتم

حلالم کنید

اگر از صبر بویی نداشتم

حلالم کنید

اگر حرف سردی زدم .چشم بستم

حلالم کنید

اگر خسته بودم صدایی را شکستم

حلالم کنید.

+نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1390 توسط مسعود

در کوچه های خلوت شبانه شعر هایم

فقط هو هوی مستانه باد است و ...

گیسوی خیال تو و .....

شبگردان عاشق

که در گوش کوچه های رسیدن آواز می خوانند

آوازی از بلندی و سختی راه

و ..... من

و من که بی توجه به آوای شبانه اشان

در هوایی که تسلیم را نمی شناسد

با یک دنیا شوق پرواز دلم را در کف باد می گذارم

تا چون برگی

.

.

بر گیسوی خیال تو بنشاند.

+ بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه ست.....

+ دل تنگ خونه پدری ، خاطراتش ، دوران خوش کودکی

+نوشته شده در پانزدهم اسفند 1390 توسط مسعود

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید !

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه میدارد

و سرانجام گنجشک بر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چی بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرض طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود... خواب بودی.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پرگشودی.

گنجشک خیره در خدائی خـــــدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو به دشمنی ام بر خواستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشست. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

+ ولنتاین ، جشن سپندارمذگان بر تمام قلب های عاشق مبارک.

+نوشته شده در بیست و چهارم بهمن 1390 توسط مسعود

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من ...

همه بغضها و اشكهایت برای من ..

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم هر روز برایت تنگ میشود

دوستت دارم ...

+نوشته شده در بیست و سوم دی 1390 توسط مسعود

امشب زیباترین شب بود.

آسمان پر ستاره تر از همیشه،

ماه نورانی تر از همیشه و شب..

طولانی تر از همیشه،

و اما....!

عشق......!!!

عاشقتر از همیشه در میان دستهای گرم...

احساس آرامشی که به من می داد...

و آن لبخند زیبا که حس اعتماد به من میداد....

چه زیبا بود آن شب....

و چه با سرعت میگذشت گذر

زمان....

کاش متوقف میشد، یا کمی به عقب باز می گشت...

چه آرامش زیبایی دارم در کنار تو..

چه زیباست همه چی .....

دوستتدارم...

چه رویایی بود آن شب....

همیشه به خاطر خواهم سپرد آن شب زیبا و خاطره انگیز را..

شب رویایی را...

+ آرزو میکنم افتادن هر برگ پاییزی

آمینی باشد برای آرزوهای قشنگتون

یلدا مبارک.

+نوشته شده در بیست و نهم آذر 1390 توسط مسعود

آدمهای ساده را دوست دارم،

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

آنها که برای محبت نیاز به دلیل ندارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد.

عمرشان کوتاه است،

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند،

یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب آدم می دهند...!

+ آدمای ساده به پاکی رنگ سفید هستن.

+ آدمای ساده مثل شـ ـا پـ ـر کـ هـ ـا هستن.

+ امروز حال و هوای شهر گنبد های فیروزه ای

 بوی پاییزی به خودش گرفته، بوی ناب بارون

،از صبح تا حالا آسمون داره از دلتنگی هاش میگه.

+نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1390 توسط مسعود

ديروز باز به ياد گذشته ها به غروب سر زدم.

اين بار او جور ديگري بود گويي خيلي دلش گرفته بود چون بلافاصله من را كه ديد

شروع كرد به اشك ريختن و از دل تنگي هايش برايم گفتن.

مي گفت ديگر از غروب بودن هم خسته شده،

از اينكه حتي انسان ها هم به محض ديدن غروب به ياد دلتنگي هايشان مي افتند.

از اينكه حتي در نوشته ها و رويا هم غروب به رنگ نارنجي است

او مي گفت و اشك مي ريخت اشك هايش به رنگ نقره اي بود.

آن قدر زيبا و روشن بود اشكهايش كه مانند آينه اي خودم را در آن مي ديدم.

آه آنقدر با سوز و ناله حرف مي زد كه دل سنگ هم آب مي شد.

ديگر طاقت ديدن اين همه ناراحتي هايش را نداشم.

اين بار از او اجازه گرفتم و من حرف زدم از اينكه غروب با همه دلتنگي هايش چقدر زيباست.

آن قدر كه اگر كسي با چشم باز به غروب نگاه كند گويي خدا را مي بيند.

ولي او باز هم نمي خواست باور كند. اين بار قلمي را برداشتم

و عكس زيباي غروب را با همه ي جزئياتش كشيدم

تا آن روز خودم هم فكر نمي كردم نقاشي به اين خوبي باشم

ولي وقتي آن را به غروب نشان دادم ديد كه چقدر از زيبايي هاي خود غافل بوده

او ديگر هيچ حس بدي از خود نداشت او خود را آن قدر بزرگ مي ديد

كه حتي مي خواست اين بار، اين دلتنگي انسانها را هم به غروب برساند.

+ حرف دل این بار سکوت است

از سکوتم بخوان حرف هایم را...

+نوشته شده در سی ام مهر 1390 توسط مسعود

و باران سخت می‌ بارد در یک شب سرد پاییزی.

این آغازی دیگر است و این منم.

گم‌ شده در مه.

ستاره‌ ای سرگردان در کهکشانی بی ‌انتها.

فرو رفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

من گم‌شده‌ام.

من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ ها و ابری ‌ترین روزها را دارد

و باد زیر آوار غروب کوچه‌هایش را دلتنگ می‌نوازد،

گم‌شده‌ام.

آری، من گم‌ شده‌ام...

+ پاییز که می رسد

درختان برگ می ریزند

من درد...

عشق چه حدیث ناگواری ست.

+ فرا رسیدن فصل عاشقا مبارک.

+ باغ، امسال چه پاییز عجیبی دارد...

+نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1390 توسط مسعود